لبخند زندگی

لبخند زندگی

                                            به نام خدا

 

شانس

 

روزی در  دل سیاهی شب های تنهایی در اسمان زندگی به دنبال ستاره شانس خود می گشتم وخط سیر ستارگان را دنبال می کردم تا شاید ستاره بختم را بیابم  شنیده ام با تولد هر انسانی در این دنیا ستاره ای هم در اسمان پدیدار می شود که بر سرنوشت هرفرد اثر می گذارد

  ولی هرچه با دقت به اسمان نگریستم ستاره مخصوص خود را نیافتم  .

در این فکر فرو رفتم که شاید خداوند مرا فراموش کرده است و به شدت غرق درافکارم بودم که ناگهان با نور ستارگانی  که صورتم را نوازش کردند به خود امدم و حضورخداوند مهربان را در کنارم احساس کردم اول احساس کردم که در رویا هستم وبعد با خود زمزمه کردم رویا باشد یا واقیت فرقی نمی کند  شاید این بهترین  فرصت برای درد دل با معبود هستی است سپس با چشمانی که پر از مروارید  اشک شده بود وپهنای صورتم را به نوازش گرفته بود

به اسمان نگریستم   زیرلب زمزمه کردم خدایا من از این همه تفاوت خسته شده ام  ودیگر  توان مبارزه ام را از دست داده ام چون احساس می کنم تو عدالت را رعا یت نکرده ای  مثل بندگانت وجودم را نادیده گرفته ای و ستاره شانسی در اسمان  زندگی ام قرار نداده ای

غرق در افکارخود بودم که ناگهان با نور ستاره ای که صورتم را نوازش کرد و برای همدردی به من لبخند زد  به خود امدم سپس نجوای عجیب گوشم را نوازش داد من هیچ وقت بندگانم را فراموش نمی کنم وبزرگترین شانسی که به هر انساتی  داده ام شانس زنده بودن است ودیگر این که شما  چون هر چیزی را با سختی به دست  می اورید بیشتر قدر داشته های خودرا می دانید پس از شنیدن این نوای دلنواز ستاره امیدی اسمان قلبم را نورانی کرد و باز هم خدا را شکرکردم .

 

 

 

                             13 تیر ماه 89

                                 هانیه عرب     


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٠/٦/٢٤ | ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : ها نیه پرواز | نظرات ()

 در ظلمت پله ها و حصارهای ذهن آدم ها

 

 سلام دوستان.

هانیه عرب از دوستان نوجوان و گل باوره که 2 سال پیش در جشنواره ی سراسری ادبی - هنری باور ، رشته ی داستان کوتاه و در گروه سنی زیر 15 سال ، رتبه ی اول رو کسب کرد.

نوشته ی هانیه رو که خوندم ، یاد روزهای مدرسه کردم ، زنگ انشا و " تابستان خود را چگونه گذراندید؟ "های هر ساله.

چه کسی باور می کند که ما نوجوانی و تابستان هایش را هم متفاوت گذرانده ایم و همه ی تابستان ها و زمستان های بزرگسالی مان را همچون کودکی ، نوجوانی و جوانی ، با حسرت تنها یک رمپ و کابوس هزار پله سپری می شوند . حسرت مثل همه مدرسه رفتن ، در پیاده رو حرکت کردن ، پارک رفتن ، و زندگی کردن ...

در دلم به هانیه می گویم : کاش پدرهای ما منصبی داشتند تا تابستان ما هم کمی شادتر سپری می شد. کاش زودتر به ان نقطه از فرهنگ سازی می رسیدیم که گاه لازم نباشد برای پذیرفتن مان حتی در مدرسه ، پدرها و مادرهامان در جوانی دچار شک یا افسردگی شوند ، آنقدر که حتی عطای کمک به ادامه ی تحصیل ، کار کردن و مستقل شدن مان را هم به لقایش بخشند و گاهی راضی به زندگی نباتی فرزندان معلول شان شوند .

 اما این کاش ها نباید بغضی به دل بنشانند ، چراکه هانیه ی کوچک ما هر روز بزرگ تر می شود . خوشحال باشیم که در خانه و همراه خانواده ی خوب و مهربانش زندگی می کند ، اما دوستانش را درآسایشگاه ها فراموش نمی کند . حالا هانیه ی کوچک ما انقدر بزرگ شده که وعده ی داشتن فرهنگ سرای معلولین هم مانع از طلب حقوقش نمی شود .

هانیه هم پی روشن کردن شمعی ست در ظلمت پله ها و حصارهای ذهن آدم ها.

آفرین هانیه جان

 

آرزو قنبری


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٠/٦/۱٤ | ٧:۳٦ ‎ق.ظ | نویسنده : ها نیه پرواز | نظرات ()

 

بنام خداوند بخشنده ومهربان

 

 

(( من به عنوان یک نوجوان ))

 

در یک روز گرم تابستانی مشغول تماشای تلویزیون بودم که ناگهان با شنیدن صدای بازی بچه ها دلم کرفت و به خودم گفتم آ   یا سهم من ودوستانم ازرو زهای گرم وشاد تابستان تنهایی و خانه نشینی است.

تابستان همیشه برای بچه های هم سن وسالم روزهای خاطره انگیزی است ولی برای ما چطور  ؟

هنگامی که با دیگران درد دل می کنیم و می گوییم که خسته شده ایم و حوصله مان سر رفته است جواب می دهند خوب کتاب بخوانید یا تلو یزیون تماشا کنید درست است کتاب وتلویزیون مفید است اما می دانید هر چیزی به اندازه اش خوب است . سه ماه تابستان را که نمی توان کارهای تکراری انجام داد. یک روز که با دوستم تلفنی صحبت می کردم او هم با ناراحتی می گفت  می دانی از روزی که تعطیل شدیم  چند روز است از خانه بیرون نرفتیم  و من جواب می دهم  درتابستان شاید تنها یک روز در هفته برای دیدن آ  شنایان از خانه هامان خارج شویم .

او می گوید  می دانی خوبی مدرسه رفتن چیست حداقل حسنی که داشت این بود که روزی یک بار از خانه هامان خارج می شدیم و وارد اجتماع می شدیم  خوبی دیگرش هم این است که چون مشغول درس و مدرسه بودیم و هدف هم داشتیم کمتر فرصت فکر کردن به مشکلات و کمبود ها را داشتیم .

درآ  ن هنگام احساس می کردیم که ما هم می توانیم در اجتماع مفید باشیم .

متاسفانه مسئولین ماگمان می کنندبا ساختن فرهنگسراهای مخصوص معلولین دیگرمشکلات حل شده است غافل ازاین که من وهمنوعانم به دلیل مشکل رفت و آ مد ازاین مکان هم کمتر استفاده می بریم.

 

شاید از خودتان بپرسید حالا که فرهنگسراها زیاد شده است چرا دریکی از کلاس ها ثبت نام نمی کنید  برای این که در این جاها هیچ گونه همکاری با ما نمی کنند برای مثال :

من درتابستان سال گذشته در یکی ازاین کلاس ها شرکت کردم که استاد محترم گفتند  اگر نمی توانی بنویسی هرچه که من روی تخته می نویسم تو حفظ کن و آ  ن قدر تند می نوشت و پاک می کرد که من حتی وقت حفظ مطالب را هم نداشتم سپس از او خواهش کردم که خودش برایم بنویسد ولی موافقت نکرد و حتی مادرم از مسئول آ نجا درخواست کرد که اگر ممکن است خودش هم همراه من به کلاس بیاید و برایم بنویسد و به آ نها گفت که حاضر است به خاطر حضور خودش هم در کلاس شهریه بپردازد ولی آ نها باز هم نپذیرفتند  سرانجام تصمیم گرفتیم از یکی از بچه های کلاس جزوه اش را بگیریم  چند روزی هم این کار را انجام دادیم تا این که یک روز وقتی می خواستیم جزوه اش رابگیریم با دیدن من با سرعت ازآ نجا بیرون رفت من هم که از همه ی روش ها استفاده کرده بودم و روش دیگری برایم باقی نمانده بود . ناراحت شدم و تصمیم گرفتم دیگر به آ  نجا نروم .

دوستی دارم که عاشق نقاشی است ولی به دلیل عدم همکاری  دیگران و نبود وسیله ی حمل و نقل

مناسب مجبور است در خانه بماند.

دوستان دیگری دارم که در مرکز بهزیستی زندگی می کنند و مثل هر نوجوانی از استعداد ها و توانایی هایی برخوردار هستند که باید زمینه برای شکوفایی این استعداد ها فراهم گردد گه آ  نها هم بتوانند حضور اجتماعی داشته باشند ولی متاسفانه با محدودیت هایی که درآ  نجا برایشان وجود دارد امکان هیچ گونه حضور اجتمایی ندارند حتی  به خاطر این گه دوست دارند در جامعه بیشتر حضور پیدا کنند  از مسئولین آ نجا خواهش می کنند که آ نها رادر انجمن های مختلف معلولین عضو کندکه اغلب با مخالفت آنها مواجه می شوند  من فکر می کنم آ نها برای ادامه ی زندگی به امیدواری بیشتری نیاز دارند چون نسبت به ما با مشکلات بیشتری مواجه هستند.

   ای کاش وسایل حمل و نقل عمومی آ ن قدر مناسب سازی شده بود که ما هم از آ ن وسایل بهره ببریم و دیگر مجبور نباشیم به خاطر نبود وسیله ی حمل ونقل مناسب درخانه بمانیم و مانع بروز توانایی ها  و حضور اجتمایی مان شویم . ای کاش آ ن قدر فرهنگسازی شده بودکه مردم با  ما هم همچون یک شهروند عادی برخورد می کردند آ ن  وقت ما هم می توانستیم کمی از امکانات شهری بهره ی بیشتری ببریم . آ ن موقع شاید برای ما هم احترام بیشتری قائل می شدند و ما هم کمی حقوق شهروندی داشتیم ای کاش مسئولین ما به جای هزاران وعده ی عمل نشده  تنها یک وعده می دادند ولی به آ ن عمل می کردند. به امید روزی که همه ی این آ رزوها به واقعیت بپیوندد.

بزرگترها می گویند  روزهای نوجوانی روزهایی است که درآ  ن می توانیم آ ینده بهتری را برای خود رقم بزنیم اما آ یا با این همه مشکل باز هم می توان به آ ینده ی بهتر امیدوار بود   باید بگویم بله ما هم با امید و تلاش می توانیم آ ینده ی بهتری داشته باشیم و به دیگران ثابت کنیم که ما نیز می توانیم و در 

آ  خر نوشته ی خود را با این جمله که به طور عینی و ملموس از شما دوستان عزیز باوری آ موختم به پایان می برم .

                                             به جای لعنت فرستادن به تاریکی شمعی بیافروزیم   

                                                                                                                                          

                                                             هانیه عرب

                                                               15  تیر ماه 1387                                                         


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٠/٦/۱٤ | ٧:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : ها نیه پرواز | نظرات ()

به نا م خدا

 

زندگی

 

آواز زندگی را بخوان گرچه دلی پردرد داری  در میان دریای مواج زندگی ایستادگی کن اگر چه تیغ های تیزسرنوشت زخم های عمیقی را برروحت ایجاد کردند  در ساز زندگی نت های عشق و محبت را بیاموز حتی به انان که گلبرگ های احساست را زیرپا می گذارند و وجود ارزشمندت را  نادیده می گیرند  درمیان رود پر خروش زندگی امیدوار و پرنشاط باش  اگر

چه  سنگ های نا امیدی مسیر عبورت را مسدود کنند .

 

بر روی بوم زندگی هرچه می خواهی بکش زشت و زیبایش پای توتصویر اگر زیبا نبود نقاش خوبی نیستی از نو دوباره رسم کن خدا تورا ازاد و شاد افرید تقدیر را باورنکن پرواز کن  تا اوج ارزو زنجیر را باور نکن

درجاده ی پر پیچ وخم زندگی هرزمان که به پیچ نا امیدی رسیدی و احساس کردی که دیگر توان مقا بله  با دستان پر زور زندگی وتقدیررا نداری  درمقابل  ضربات سنگین دستان تقدیر که گاهی وجود نازنینت رادر زیرضربه های شلاق بی رحم خود زخمی و آزرده می کنند

مانند کوهی استوار ایستادگی کن و به این بیاندیش که شاید خداوند می خواهد به وسیله ی  تیشه های  تیز تقدیراز وجود ارزشمندت تندیسی زیبا بسازد و به افرینش بنده ای همچون تو افتخارکند.

 

 

 

 

                     امیدوارم در میدان جدال با دستان پر زورسرنوشت پیروزهمیشگی ما باشیم

                                         همیشه راهی که ارزش پیمودن دارد پراز مانع است

                                                              

                                                                 9تیر ماه 89

                                                                 ها نیه  عرب


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٠/٦/٩ | ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : ها نیه پرواز | نظرات ()

                                               هوالخا لق

 

 

  تولدی دوباره :

ما انسان ها وقتی از این دنیا می رویم زندگی تازه ای را آ غاز می کنیم که کیفیت آن به اعمال خودمان بستگی دارد ونباید دیگران را درشرایط به وجود آمده مقصر بدانیم

همه ی ما وقتی در اوج مشکلات قرار می گیریم برای فرار ازشرایط   سخت آن

  آ رزوی مرگ می کنیم  ولی زمانی که وقت رفتن فرا می رسد و به مرگ نزدیک می شویم آرزو می کنیم که ای کاش زمان بیشتری برای عشق ورزیدن  وبا هم بودن  داشتیم ولی فرصت زندگی یک بار بیشتر نیست  چه خوب است   آن قدر زیبا زندگی کنیم که وقتی به دیدارمحبوب خود می رویم از عملکرد خود پشیمان نباشیم و آ رزوی فرصتی دوباره را نداشته باشیم.

کاش ما انسان ها بیشترقدر لحظه های با هم بودن  را بدانیم و سعی کنیم با هم مهربان تر برخوردکنیم که اگر روزی  کنار هم نبودیم افسوس گذشته را نخوریم و به نیکی از هم یاد کنیم.

 

مردن واقعی زمانی برای ما اتفاق می افتد که دیگر هیچ کس از ما یادی نکند بدین ترتیب اثری از ما در این دنیا باقی نخواهد ماند و فراموش می شویم ای کاش طوری زندگی کنیم که برای همیشه یادمان در قلب ها زنده بماند .

نوشته خود را با این شعر به پایان می رسانم :

                         مردن آن نیست که در سنگ سیاه دفن شوم

                         مردن  آ ن است که در خاطر تو با همه ی خا طره ها محو شوم

                       

                                                                          هانیه عرب:بهمن 88

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : جمعه ۱۳٩٠/٦/٤ | ٥:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : ها نیه پرواز | نظرات ()

 

به نام خدا

 

 

ازپیله تاپروانگی

 

چه سرنوشت درد انگیزی که کرم ابریشم قفس می ساخت وهمه عمرفکرپریدن بود

چه روزها وشب هایی که من همانندکرم ابریشمی درپبله تنهایی فرو رفتم و به امید روزنه ای درفردابه اسمان چشم دوختم وبا دیدن ستارگان که خود جلوه ای از حضور خداست اسمان قلبم سرشارازامید وروشنایی شد دردل سیاهی شب هنگامی که من غرق در مشکلات خود بودم این

 تنها ستارگان بودند که با چشمک زدن با من همدردی می کردند .

 

در این مدت تنها چیزی که سبب می شد پیله تنهایی ام شکافته شود شوق پروانگی و پروازبر فرازکوچه باغهای احساس و عاطفه وبوییدن گل بوته ی ارزو و چیدن ان بود چه رهگذرانی که از این کوچه باغ گذشتند  بدون لحظه ای درنگ. به راحتی گلبرگ های احساسم را در زیر

پاهای جلاد خود له کردند

 

با وجود این من در زیر بار سنگین مشکلات که مانند قطرات ریز و درشت باران به شدت با  صورتم برخورد می کردو بدنم را سرشار از سستی وسردی می نمود به امید هم صحبتی دوباره با خورشید ودیدار با رنگین کمان ارزوها تاب می اوردم و همچون پروانه ای زیبا پرنده ی خیا ل خود را در اسمان رنگین سرزمین رویا ها به پرواز در می اورم و گلبرگ های لطیف احساسم را با دیگران سهیم می شوم.

 

چه کسی می داند که تو در پیله خود تنهایی                             چه کسی می داند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی                                              پیله ات را بشکاف تو به

                                              اندازه ی پروانه شدن زیبایی

                          

 

 

                                 30 خرداد ماه 89

                                     هانیه عرب   

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٠/٦/۱ | ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : ها نیه پرواز | نظرات ()
.: Weblog Themes By Slide Skin:.