به نام خالق هستی

نجوا :

 

درمیان دریای مواج زندگی همچون صدفی بر روی آب  شناور بودم  و به دنبال همدمی  برای تسکین درد های خود می گشتم در همین لحظه ناگهان ماهی کوچکی لبخند زنان به سویم آمد و آرام،بخشی از تلاطم درونیم را درگوشش  نجوا کردم  ولی امواج پر سرعت زندگی او را با خود برد فقط حباب خاطره ای در ذهنم نقش بست و فهمیدم  وجود نرم و لطیفش   تحمل همراهی  با دردهایم را ند ارد .

 

در دشت پر گل زندگی  قدم می زدم  که نا گهان   بوته  گل سرخی با مهربانی دستی برایم تکان داد به سویش  شتافتم و در گوشش زمزمه کردم ولی او هم تاب نیاورد و گلبرگ  های  لطیف  پرپرش را به من هدیه داد سپس  همچون  شاپرکی به سوی آسمان پرواز  کردم    در گوش  ابر نجوا کردم ولی او هم با قطرات  شفاف باران صورتم را نوازش  کرد   در همین لحظه نوایی گوشم را نوازش داد و گفت : باز هم  مرا که همچون مرواریدی  روشنایی بخش  صدف بی قرار  قلبت  هستم به دست فراموشی سپردی و در تاریکی های پرتلاطم  دریای زندگی  راهت  را گم کردی.

 

دوباره فانوس ایمانت  را با  کمی اعتماد روشن کن و همانند شاپرکی  زیبا به سویم پرواز کن تا من  هم عاشقانه ترین نغمه ی سعادت را  در گوشت نجوا کنم تا کمی از  زخم های وجود لطیفت را التیام بخشم .

 

                              25 بهمن  89

                               هانیه عرب

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٠/۸/٢ | ٢:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : ها نیه پرواز | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.