لبخند زندگی

لبخند زندگی

کد خبر: ۸۶۰۲۷ | تاریخ : ۱۳۹۶/۶/۱۴ - شماره: 1015

پای درد دل نویسنده‌ای که با یک انگشت می‌نویسد
قد کشیدن با نو شتن :

اولین چیزی که در نگاه دختر موج می‌زند، دریایی از باور و امید‌ است. دختر معلولی که قهرمان عرصه زندگی بسیاری از معلولان شده‌است، می‌گوید نوشتن کتاب باعث شد تا دوباره متولد شود. «هانیه عرب» دختر توانیاب کرجی که از کودکی با فلج مغزی دست و پنجه نرم می‌کند، در کنار تحصیل در رشته حقوق رو به نویسندگی آورده‌است. او حالا یک نویسنده است؛ در حالی که تنها با یک انگشت می‌تواند بنویسد. هانیه تا به امروز 6 جلد کتاب به چاپ رسانده‌است؛ کتاب‌هایی حاوی حرف‌های دل یک توانیاب و همچنین موارد حقوقی درباره جامعه معلولان، حقوقی که گاهی به راحتی نقض می‌شود. هانیه امروز پس از فارغ‌التحصیلی توانست ششمین کتاب خود را با نام «دریای باور» به چاپ برساند و آن را تقدیم کسانی کند که با لبخند زیبای‌شان او را به ادامه این راه دلگرم کردند. او به سختی حرف می‌زند اما این باعث نمی‌شود با همه وجود از روزگار و تلاش‌هایی که در عرصه علم و نویسندگی از خود نشان داده ، نگوید.

 

شناور در دریای باور:

6 ماهه به دنیا آمدم و همین تولد زودهنگام بود که موجب نرسیدن اکسیژن به مغز و فلج مغزی‌ام شد. وقتی خود را شناختم، فهمیدم با دختران هم‌سن و سالم خیلی فرق می‌کنم. آن‌ها راه می‌رفتند و بازی می‌کردند اما من باید روی یک صندلی می‌نشستم و تنها نگاه می‌کردم. مادر تنها مونس من بود . روزها با من گفتار درمانی کار می‌کرد و مرا فیزیوتراپی‌ می برد. با آنکه سن کمی داشتم ولی به خوبی خستگی را در چهره او می‌دیدم؛هرچند که هیچ‌وقت این خستگی را از زبان او نشنیدم.نمی‌توانستم در مدرسه عادی درس بخوانم به خاطر همین به تهران آمدیم و در مدرسه توانخواهان شروع به تحصیل کردم. روزهای اول برایم خیلی سخت بود ولی با خواندن جمله‌ای از «آندره ژید» نویسنده معروف فرانسوی مسیر زندگی‌ام عوض شد.« این مهم نیست که دیگران درباره تو چگونه فکر می‌کنند، مهم این است که تو خود را چگونه می‌بینی». به داستان علاقمند بودم، برای همین تمام کتاب‌های هوشنگ مرادی کرمانی را خواندم. 13 ساله بودم که نخستین قصه‌ام را با نام «دختر موقهوه‌ای» نوشتم و در جشنواره‌ای که توسط انجمن باور برگزار شد و داور آن نیز هوشنگ مرادی کرمانی بود، موفق به کسب جایزه شدم. وقتی جایزه‌ام را گرفتم و تشویق شدم ، انگیزه‌ام بیشتر شد و همین نقطه شروعی برای حرکت شد .

در طول دوران تحصیل بالاترین نمرات را گرفتم اما یادگیری ریاضی برای من دشوار بود، با این حال هیچ‌وقت دلسرد و مایوس نشدم. گذراندن دوره پیش‌دانشگاهی مشکل بود چون کلاس‌ها در طبقه چهارم بود و مدرسه آسانسور نداشت؛ با این وجود با معدل 19 این مرحله را پشت سر گذاشتم. برای امتحانات باید از منشی استفاده می‌کردم و از آنجایی که به‌دلیل اسپاسم، بیان بعضی از کلمات برایم سخت بود با مشکلات زیادی مواجه می‌شدم.

درمیان ظلمت و تاریکی زمین، دنبال راهی برای نجات بودم. بارها از خدا این راه راخواستم تا اینکه پاسخ آن را پیدا کردم. خدا به من به هدیه ای داده‌بود و این هدیه بیماری‌ام بود. گفتم این هدیه‌ای پر از رنج و سختی است. او گفت انسان‌هایی را آفریده‌ام که با داشتن جسم و عقل سالم از راه من منحرف شده‌اند، می‌خواهی مثل آن‌ها باشی؟پس از پایان پیش‌دانشگاهی احساس کردم هنوز به آن قله‌ای که می‌خواستم، نرسیده‌ام. تصمیم گرفتم در کنکور شرکت کنم و مادرم با وجود تمام خستگی‌ها، پذیرفت کمکم کند. دانشگاه علامه طباطبایی قبول شدم ولی این دانشگاه برای فردی با معلولیت فلج مغزی مناسب‌سازی نشده‌بود، نمی‌توانستم بر هیجاناتم کنترل داشته‌باشم و دایما از روی ویلچر سر می‌خوردم و نمی‌توانستم در کلاس‌های حضوری شرکت کنم. دانشگاه مجازی را به‌ناچار انتخاب کردم اما این دانشگاه نیز تنها درچهار رشته دانشجو می‌پذیرفت . ادبیات در بین رشته‌ها نبود. ناگزیر در رشته حقوق مشغول به تحصیل شدم. تصمیم گرفتم با تحصیل در این رشته از حقوق معلولان دفاع کنم و با نوشتن و چاپ دو کتاب در این زمینه توانستم دین خودم را به معلولان ادا کنم.

سمت چپ مغز من فلج است، به همین‌دلیل در یادگیری درس‌های استنباطی مانند فقه و منطق با مشکل مواجه هستم ولی به خاطر داشتن حافظه‌ای قوی سعی می‌کنم استنباط‌ها را به خاطر بسپارم. در کلاس‌هایی که موسسه رعد کرج برگزار می‌کند، همیشه حضور فعالی دارم. وقتی با بچه‌های موسسه آشنا شدم، فهمیدم خیلی‌ها از زندگی ناامید هستند . سعی کردم برای آن‌ها نقطه امید باشم . به آن‌ها می‌گویم زندگی یعنی مبارزه با سختی ها و رسیدن به موفقیت، نباید هیچ وقت امید را از دست داد. بارها در زندگی شکست خوردم ولی هیچ وقت ناامید نبودم .

 

لحظه های دلتنگی:

با تمام امیدها، لحظه‌هایی بودند که تلخی‌شان هنوز زیر زبانم است. از اینکه نتوانستم در رشته مورد علاقه‌ام تحصیل کنم، دلم شکست. از اینکه اجازه تحصیل در کلاس‌های زبان را به من ندادند، غصه خوردم . از اینکه همکلاسی‌هایم با آنکه می دانستند نمی توانم از روی تخته سیاه بنویسم بعد از پایان درس بلافاصله از کلاس خارج می‌شدند تا نتوانم جزوه‌ها را بگیرم و کپی کنم، دلم بارها شکسته است. از اینکه مردم توانمندی‌هایم را از ظاهرم قضاوت کرده‌اند، بارها دلگیر شده‌ام. از اینکه مسئولان با نگاهی بی‌تفاوت از کنار شهر و معابری که مناسب‌سازی نشده عبور می‌کنند، دل شکسته‌ام. با همه این‌ها هیچ‌گاه ناامید نشدم. آهسته می‌نویسم و برای نوشتن یک صفحه، یک تا دو هفته زمان نیاز دارم. در تمام این سال‌ها در کنار دلتنگی‌ها از مردی باید یاد کنم که مشوق من بوده‌است؛ استاد کاظم‌پور از استادان دانشگاه، خیلی به من کمک کرد . استاد آیین دادرسی‌ام، تنها کسی که پای حرف‌هایم نشسته و به وبلاگم سر می‌زند و تشویقم می‌کند. مادر م نیز همراهی است که جاهای خالی را برایم پر می‌کند. تنها دلخوشی‌ام، مادر است. وقتی نمی‌توانم حروف بزرگ را تایپ کنم، مادر مثل همیشه با مهربانی پشت کامپیوترم می‌نشیند و کمک می‌کند.

دلم می‌خواهد به خانه دوستانم بروم و در جشن تولد‌شان حاضر شوم ولی عبور از خیابان‌ها و ورود به ساختمان‌ها برایم دشوار است. پدر و مادرم این کار را به جای من انجام می‌دهند. آرزوی گم شده‌ام آن است که استفاده از امکانات شهری برای همه ممکن شود. لحظه‌ای نیست که ترس وجودم را نگیرد وقتی با خود فکر می‌کنم اگر روزی پدر و مادر نباشند، قدرت انجام هیچ کاری را ندارم. خورشید با طلوعش، امید دوباره‌ای به زندگی‌ام می‌دهد برای همین اسم وبلاگم را «خورشید تابان آرزوها» گذاشته‌ام. به اعتقاد من هر ثانیه فرصت تازه‌ای برای شکفتن گل توانایی است ، پس امیدوار باش و در تاریکی، چراغی بیفروز. با این امید بود که «قهرمان عرصه زندگی» و «تولدی دوباره» را نوشتم و بعد از آن‌ها «پرواز بر بال عشق» را به رشته تحریر درآوردم. «سفیران ساحل امید در قوانین حقوقی» و «آوای الفاظ حقوقی » را در ارتباط با حقوق معلولان در جوامع بین‌المللی و قوانین ایران، حقوق فرهنگی معلولان، معلولیت و حقوق شهروندی، روز جهانی معلولان و عصای‌سفید، معلولیت ذهنی و معرفی NGO و انجمن‌های فعال در حوزه معلولان نوشتم. امروز نیز کتاب «دریای باور» را به چاپ رساندم. متاسفانه برای چاپ این کتاب‌ها حمایتی از من نمی شود و پدر ومادرم با تامین هزینه این کتاب‌ها را چاپ می‌کنند و بخش کوچکی از آن‌ها فروش می‌رود و بقیه آن را به دیگران هدیه می‌دهم. کاش می‌شد یک روز با نوشته‌های‌مان قد می‌کشیدیم و روزی را می‌دیدیم که بدون نیاز به ترحم دیگران و تنها در جهت حمایت و دلگرمی از معلولان، کتاب‌های من و دوستان معلول دیگر به فروش می‌رفت تا معجزه یک لبخند مهربانی را با همه وجود باور کنیم.

خبر نگار :زهرا ما هانی

 

 

 دریای باور

 

 

 

 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٦/٦/۱٤ | ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : ها نیه پرواز | نظرات ()
.: Weblog Themes By Slide Skin:.