به نام خدا 

طلوع صبح عدالت:

من از دشت بی انتهای فراموش شدگان آ  مده ام تا فریاد یاری را در آ  ن سوی دشت طنین انداز کنم ولی افسوس زمانه مرا به سکوتی  ژ رف وامی دارد  .  

من همان اشکی هستم که از چشمه زلال دل چکیده ام تا دلتنگی زمینیان را بشویم وصعودی عاشقانه به سوی نورانی ترین آ سمان ملکوت داشته باشم .

من نور را در انتهای شب مهتابی خواهم جست واز آ ن پلی به  آسمان خواهم زد و از همنشینی با خورشید ایمان لذت خواهم برد .

اشک، رازیست ، دل آ ن را می فهمد  اما سخن دل مان رادرگوش کدامین رهگذر فریاد زنیم .

می دانم روزی مسافری از نسل باران  طلوع خواهد کرد و ما رابه دشت عطر آ گین عدالت خواهدبرد وروحمان رابه لطیف  ترین دشت نیلوفر مهمان خواهد کرد جایی که از روشنی قدم رهگذرانش انسانیت پیدا می شود و در قلب های زلالشان خدا را می توان دید .

می دانم از پرسه در جاده بی انتهای سرنوشت روحت خسته شده ولی دستان سبز نیایشت را به سوی درگاه  آ سمانیش دراز کن دلتنگی هایت  را برایش بازگو کن چون درهر راهی گام بر داری هیچ کس  فریاد بی صدایت را نخواهد شنید و تورا به آ  غوش گرمش راه نخواهد داد .

به سویش پرواز کن می بینی که چگونه درهای رحمتش را به رویت خواهد گشود  وبه پاس رنج های سالیان  عمر ما را به طلایی ترین طلوع عدالت مهمان خواهد کرد .

پس تا آ ن روز صبور باش و بدان لحظه شادمانی ما هم فرا خواهد رسید . 

ها نیه عرب 3/8/92      

 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٢/۸/٥ | ۳:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : ها نیه پرواز | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.