آوای دل

رؤیاهای ناگفته‌ام را بر دل می‌نگارم تا سرود شود و بتواند زخم‌هایم را در گوش جان رهگذران بخواند تا طرحی تازه از همدلی آدم‌ها بر پهنۀ سبز زمین پدیدار شود. حرف دلم را بر ابر می‌نویسم تا قدری از وسعت آبی آسمان را به زمینیان هدیه کند و باران شود و تمام بدی‌های جهان را بشوید و چشمۀ وجودشان زلال شود که بتوان انعکاس همۀ خوبی‌ها را در آن دید و عشق را همچون رود در میان لحظات سبز زندگی جاری کرد تا روحشان به وسعت خوشید طلایی و نورانی شود تا ترانۀ دل یکدیگر را بهتر بفهمند.

       گاهی باید از عمق وجود ویران شد تا مسیر سبز پیشرفت را ساخت؛ گاهی باید تا انتهای شب رفت و تنهایی ماه را لمس کرد و به روشنی آوای دلش پی برد. اشک تنها آوای دلی است که پیدا می‌شود تا به آرامش برسیم و سکوت آوای معصومانه‌ای است که پشت پنجرۀ ذهن می‌ماند تا روزی که روزنه‌ای طلایی برای رهایی یابد.

       در کوچه‌باغ زندگی قدم می‌زنم و به طلوع صبحی می‌اندیشم که وقتی در شهر حضور پیدا می‌کنم دیگر سایه‌ای از ترحم را در نگاه مهربانت نخواهم دید و مرا در پشت حصار ذهنت زندانی نخواهی کرد. به سپیدی آن روزی می‌اندیشم که وقتی از میان سرزمین سبز رؤیاهایم عبور می‌کنی دیگر دنیایم برایت عجیب نخواهد بود و دیگر در شهر برایت غریبه نخواهم بود و به من برچسب شهروند درجه دوم را نخواهی زد و نیازهایم را درک خواهی کرد و حقوقم را محترم خواهی شمرد.

       من به زیبایی طلوع خورشیدی می‌اندیشم که در آن تو توانایی‌ام را باور خواهی کرد و مرا دوست خواهی داشت و از دیدن تابلوی شایستگی‌هایم روحت سرشار عشق خواهد شد و زبان به تحسینم می‌گشایی و دستان گرمت را به من می‌سپاری تا با هم در قایق طلایی زندگی بنشینیم و روی دریاچۀ عشق شناور شویم و به آن سوی دشت همدلی سفر کنیم و یاس خوشبوی دوستی را بچینیم.

       جایی که فاصلۀ میان قلب‌هایمان به وسعت دشت عاطفه‌ها سبز خواهد شد و تو برای نشاندن زیباترین گل لبخند بر روی لبانم تلاش خواهی کرد. دستان سبزت را به دستان خسته‌ام گره خواهی زد تا با هم بتوانیم سرورانگیزترین جشن تولد را به مناسبت رویش سبزترین درخت باورمان برپا کنیم.

       به طلوع صبح امیدی می‌اندیشم که تو بهار را مهمان قلب خسته‌ام خواهی کرد و فصلی جدید از سرزندگی و امید را به رویم خواهی گشود و آوازۀ همدلی‌مان گوش جان همۀ جهانیان را نوازش خواهد داد و روحشان را تازه خواهد کرد.

       شاید باورش سخت باشد، ولی من مشتاقانه چشم به راه قدم‌های بارانی دستان گرم و نگاه سرشار از عشقت خواهم ماند، حتی اگر هزاران سال طول بکشد.

 ها نیه عرب 1/11/92


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱۱/۱ | ۸:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : ها نیه پرواز | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.